من بای بای ميکنم

 چون به دريا می توانی راه يافت 

 بسوی يک شبنم چرا باید شتافت 

!...دوست دارم آخريشو تا آخر بخونی...!

حسين جان

من می خوام برم ديگه می خوام خودم باشم ديگه می خوام برای رسيدن به هدفم خيلی چيزا رو کنار بزارم  می خوام برم دانشگاه و می خوام ...!

حتما با خودتون فکرايی می کنيد که داره خودشو ميگيره و... ولی من اصلا اينطوری نيستم ...!

من با وبلاگ نويسی دوستان زيادی پيدا کردم مثل : نيما-احسان-قوزميت-متال-خاله ريزه-سارا-دختر ۱۵+۱-عمو حميد-آرش و ....!خيلی کسای ديگه هستند که الان از بس که خستم يادم نمياد اميدوارم منو ببخشند...!

هر اومدنی رفتنی داری ....!
وقتی به دنيا ميان بعدش ميميرين...!
وقتی وارد يه خونه می شين بعدش از اونجا می رين...!
وقتی پا به يه مدرسه می زارين بهد از چند سال از اونجا ميرين...!
وقتی دانشگاه ميرين بعد از دکتری تازه خيلی به خوای بمونی بعدش ميندازنتون بيرون....!
وقتی سر کار ميرين بعد از يه مدت يا اخراج می شين اگه نشين و بمونين باز نشسته می شين...!
خلاصه همه جی يه پايان داره امروز هم روز پايان وبلاگ منه...!

اميدوارم روزی دوباره بتونم بيام و بنويسم  البته خيلی دوست دارم بنويسم با اينکه شايد شما دوست نداشته باشين  اما خوب...!

ديگه حرفی ندارم فقط اين چنتا رو هم بگم:
اول اگر به کسی لينک ندادم يا سر نزدم منو ببخشه...!
دوم اکه شوخی کردم يا حرف بدی زدم يا اگر بعضيا اومدن و تو نظر هاشون فحشی يا ناسزايی گفتن من از شما عذر خواهی ميکنم...!
سوم اميدوارم همتون صحيح و سالم باشين و در کنار خانوادتون صدها سال سالم و زنده باشين...!
چهارم فقط حلال کنين و ...!
پنجم دوستون دارم...!
ششم نداره...!
هفتم خودتون هر چی دوست دارين باشه و من نگفتم...!
....!
 

به اميد ديدار     (سعيد ايزو۹۰۰۲)      ۸/۶/۸۲

  
نویسنده : سعيد ايزو۹۰۰۲ ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢


من از مسافرت اومدم اما ...!

سلام
من باز نوشتم
حتما ميگين باز کجا رفته بودم؟
رفته بودم گرگان .. اونجا کجاست به به بابا گلستان توی شمال گرفتی؟ آفرين
اما زياد سفر جالبی نبود جون زياد حال نکردم...!
چون اولا با خانواده بودم اصولا زياد خوش نميگذره با خانواده
اما يه فايده داشت و اونم اينکه باعث شد چندتا فيلم ببينم که به شرح زير است:

۱.کاراگاه گجت ۲
۲.تاکسی ۳
۳.سکوت بره ها ۲
۴.باجگير
۵.راکی ۲
۶.زندان زنان
...!

خلاصه اينطوری ديگه...!

اما دلم براتون تنگ شده بود بماند که من بهتون سر نمی زنم ام شما من و شرمنده می کنين و نظر می ديد ولی خوب ...!
می گم می خواين نظر ندين تا ياد بگيرم بهتون سر بزنم...!
اما نمی تونم شرمنده

در ضمن اين حکيم انگار شاخ شده؟ آها ببخشيد شاخ بود ولی الان ديگه...!

خوب همين چيز خاصی که بشه گفت ندارن فعلا بای

همتونو می بوسم

 

حوصله عکس upload کزدن ندارم

  
نویسنده : سعيد ايزو۹۰۰۲ ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٢